
موضوعاتی که می خواستم برای امروز بنویسم، خیلی زیاد بود و نمی دونستم کدومش رو بنویسم. ولی این یکی خیلی ضروریه. حتماً باید این یکی رو بنویسم. خیلی جدّیه، هرچند چندان خوشآیند نیست. ممکنه که خیلی رُک صحبت کرده باشم، اگه خوشتون نیومد میتونید هرجای جمله که خواستید کلماتی مثل "زبونم لال"، "روم به دیوار"، "خدای نکرده" و "گلاب به روتون" اضافه کنید. ضرورت نوشتن این مطلب هم به خاطره اتفاقیه که مدتی پیش برای یکی از دوستان اوفتاده. من که بلد نیستم و نمی تونم بهتر از این دلداریش بدم.
مرگ، موضوع جالبیه. جزء معدود مسائلی هست که هیچ شک و شبه ای در موردش ندارم، کاملاً قابل تعریفه و دورنگی و سه رنگی و غیره نداره، کاملاً سیاهه (یا شایدم برای بعضیا سفیده) و یک مفهومه مطلق داره.
نمیخوام برم بالای منبر و نصیحت کنم. اما یه چیزی هست که توی قرآن اینقدر بهش تأکید شده. در مورد اینکه غیر از این جهان، جهان دیگری هم هست و فقط این دنیا نیست. این دنیا مزرعه آخرته و نتایج کارهامون رو اون دنیا می بینیم. تقریباً خیلی واضح و روشن هست. اصل کاری، اون دنیاست. این دنیا توهّمی بیش نیست و زندگی راست-راستکی اون دنیاست. اون دنیا وقتی یا جاییه که هیچ محدودیتی بر انسان حکم فرما نیست. بحث رو میشه در مورد ماده و روح و مسائل فلسفی دیگه ادامه داد که همه توی بینش پیشدانشگاهی و معارف 2 خوندید؛ اما یه جوره دیگه هم میشه بحث کرد. اینکه توی این دنیا هم ما روحی داریم که اصل خودمونه و این بدن مادی تنها لباسی بر روح ماست که وجود داشتن را توی این دنیا ترجمه کرده و واضحه که زبان اصلی ما همان روحه. این روح، قواعد و قانونهای خاص خودش رو داره که پیدا کردنه اونها کاره راحتی نیست. خوب، میشه ربطش بدیم به فیزیک که منم چندان وارد نیستم. مثلاً می دونید که کار اصلی فیزیکدانها این هست که قوانین طبیعت رو کشف کنند و بتونند اونها رو به صورت تجربی آزمایش کنند. ولی میدونیم که تا حالا نزدیک به 4-5 قرن هست که تلاش میکنند و موفق به چنین کاری نشدند. مخصوصاً در قرن 20 به قوانین فوق العاده مناسبی دست یافتند تا بتونند طبیعت آفریده شده توسط پروردگار رو توصیف کنند: قوانین ترمودینامیک، فیزیک نسبیت، تئوری کوانتوم، نظریه رشته ها و .... ولی بازهم این قوانین ناقصند و نتونستند برخی پدیده ها روی توجیه کنند. حالا علتش چیه؟ واضحه که علتش در نظر نگرفتن برخی پارامترها در این جهان هستی هست. تعامل بین عالم مادی و معنوی که قابل آزمایش کردن نیست و بدست آوردن چنین قوانین متافیزیکی هم برای فیزیکدانان مثل پتکی میمونه که توی سرشون بخوره. خلاصه کسی تاحالا نتونسته این روح و عالم معنویت رو به صورت علمی بشناسه (منظور به صورت علم امروزی هست).
ولی چیزی که مشخصه اینه که به علت وجود عالم معنا، برای ما، مرگ مساوی فنا شدن نیست (مرگ پایان کبوتر نیست.) با این اوصاف حل کردن مسئله مرگ برای خودمون مشکلی نیست. اما مسئله مهم و جدی تر مرگ عزیزان هست. کسانیکه توی این دنیا بهشون وابستگی داریم و دلبسته ایم به اونا و یه جوری هدف زندگی مارو مشخص میکنند. کسانی که در غم و شادیها درکنارمونند و با وجود اوناست که تنهایی و ناراحتی رو احساس نمیکنیم. حالا فرض کنید (فرض محال) که یه روزی، دیگه اونارو نداشته باشیم و وجودشونو در کنار خودمون احساس نکنیم. یه لحظه این حالت رو برای خودتون تصور کنید. خیلی دردناکه، غیرقابل تحمله، تا وقتی این اتفاق نیوفته تعریف نشده است؛ حتی تصورش هم یه جوری احساس تنهایی مفرط همراه پوچی و غم فراوان رو همراه داره. این مسئله مهمی که شاید بعضیهامون تاحالا تجربه کردیم و نمیشه ازش فرار کرد. حالا باید چه جوری اینچنین مسائلی رو برای خودمون حل کنیم. فکر کنم اگه توی زندگی این مسئله رو همواره در نظر داشته باشیم خیلی از مشکلات حل میشه. یاد مرگ.
اول در مورد خودمون: اینکه ممکنه تا 1 دقیقه دیگه مرگ گریبان گیر خود من بشه. اونوقت برای هر کاری که انجام میدم دلیل محکمی دارم و مواظب هستم که کار ناشایستی انجام ندم. شاید کاری که انجام دهم منجر بشه که بعد از مرگم در اذهان، خاطره خوبی باقی نمونه. شاید پشت سرم ناله و نفرین بمونه. بعد از من، در مورد من چی میگند؟ توی دل افراد از من چی مونده؟ خاطره خوش یا کینه؟! دیگه بعدش من نیستم که بتونم از دلشون نامهربونیهایی که کردم رو در بیارم. هرچی مونده، مونده در زمان، تا ابد. از همه مهمتر خداوند؛ آیا اگه همین الان دفتر زندگی من بسته بشه، خدا از کل این دفتر راضیه و نمره (الف) بهم میده یا ردم میکنه؟
دوم در مورد دیگران هست، چه عزیزترین کسانمون یا افراد معمولی که هر روز باهاشون سروکار داریم. من با اونا چه رفتاری باید داشته باشم که اگه «خدایی نکرده» فردا در بین ما نبودند پشیمان نباشم از ناملایماتی که با اون کردم و دیگه فرصت اون رو نداشته باشم که ازش معذرت خواهی کنم. اینکه حالا اگه عزیزترین کسی رو هم که از دست دادم به اندازه کافی بهش محبت کردم که از این بابت نگران نباشم. فقط جای خالی اونه که با هیچ چیز و هیچ کس دیگه نمیشه پر کرد.
دیگه صورت زیبای اونرو نخواهم دید
و دیگه دستهای گرمش رو توی دستهام احساس نخواهم کرد
و دیگه کلام دلنشینش گوشهایم نوازش نمیکنه،
تنها عکسها و خاطراتش هست که میتونم مرور کنم.
حالا گه این عزیز، معصوم و کم سن و بسیار جوان باشه، چگونه میشه نبودش رو تحمل کرد؟ چگونه میشه اون لبخندهای قشنگش رو فراموش کرد؟ چگونه میشه معترض نباشم با سنگدلی دنیا؟ چگونه میتونم اعتراض نکنم به پروردگاری که تلخ ترین لحظات رو برای من آفریده؟ میدونم اعتقاد به روح و عالم معنا و مهمتر از اون یاد خداوند و حضور اون در کنار من هست که میتونه من رو سرپا نگه داره.
دیگه مجال اون نیست که بیشتر از این توضیح بدم.
تقدیم به فرشته کوچکی که خیلی زود پر کشید: علی
