تبليغاتX
Mody

ممکن است بعضیها تا حالا عاشق شده باشند ولی نه اونقدر زیاد، بعضیهام عاشق شده‌اند خیلی زیاد؛ اونقدر که تابلو ِ و اصلاً انگار یه آدم دیگه‌ای شدند. ممکنه بعضیهام با اینکه عاشق شدند، اما هیچ تغییر خاصی نکرده‌اند (البته از این آدمها کم پیدا میشه یا حداقل من کم دیدم). این تغییرات ممکته ظاهری یا باطنی باشه و حتی ممکنه بعضیهاش مضحک و خنده‌دار باشه، اما بلاخره چیزهاییه که شاید خیلی واقعی باشه. اما الان می‌خواهم دست یه عده‌ای را، رو کنم و علائم و مشخصات اونها رو وقتی که عاشق شدند، بنویسم. البته تعداد این نشانه‌ها خیلی زیاده، و من تنها به تعداد اندکی از اونا اشاره میکنم. اگه نشانه‌های خیلی بارزی رو جا انداختم، دوستان به بزرگواری خودشون ببخشند و گوشزد کنید تا اضافه کنم:

 

دانلود 

 

قلب

 

1-        اگه قبلاً صبحها تا لِنگِ ظهر خواب بودی و به ساعت 10:00 می‌گفتی سر صبح؛ اما الان ساعت 5:00 بیدار می‌شی.

2-        اگه نور امید توی چشماتون برق میزنه و هیچ چیزی به‌معنی نا اُمیدی برات وجود نداره.

3-        اگه قبلاً نمی‌دونستی یک  ساعت دیگه می‌خواهی چی‌کار کنی، اما الان برنامه 20 ساله آینده رو توی ذهنت مرور می‌کنی.

4-        اگه الان وقت، برات خیلی ارزشمند شده و 10-20 برابر قبل برنامه‌ریزی میکنی.

5-        اگه قبلاً مشکلات زیادی، نا اُمیدت می‌کرد، اما الان با همون مشکلات به سادگی دسته پنجه نرم می‌کنی. (یعنی: تمام مشکلات برات ساده شده)

6-        اگه همه کارهات هدف‌مند شده، هرچند که قبلاً هم همون کارها رو میکردی؛ اما الان یه دیدگاه جدیدی نسبت به کارها و اهداف‌ات داری.

7-        اگه شبها به راحتی قبل خوابت نمی‌بره، بیشتر فکر و خیال می‌کنی. (برعکس هم دیده شده که قبلاً شبها بی‌خوابی به سرت میزده، اما الان به راحتی سرت رو روی بالش می‌گذاری و می‌خوابی)

8-        اگه قبلاً همین جوری، هی حرف می‌زدی و توجهی به کلماتی که بکار می‌بردی، نمی‌کردی؛ اما الان خیلی توی صحبت کردن دقت می‌کنی که کلمات درست و صحیح بکار ببری و نکنه که یه حرف ناباب بزنی که دیگه نشه جمعش کرد. (کم صحبت می‌کنی و بیشتر می‌اندیشی)

9-        اگه الان به همه چیز توجه می‌کنی، حتی اگه کم اهمیت باشه.

10-     اگه قبلاً کارهات وجبی بود و هیچ دقتی نداشتی، اما الان خیلی با ظرافت هر کاری رو با دقت انجام می‌دی.

 

 

11-     اگه  لطافت خاصی توی روح و جسمت احساس می‌کنی.

12-     اگه حواس پنجگانه‌ات غیر عادی قوی شدند؛ بویایی، بینایی، شنوایی و چشایی‌ات زبان‌زد ه خاص و عام شده.

13-     اگه می‌تونی توی شلوغی خیابون صدای قلبت رو بشنوی.

14-     اگه اشتهات وقتی با «او» هستی، 800 برابر می‌شه، اما وقتی باهم نیستید میل به هیچی نداری، حتی به غذای مورد علاقه‌ات. (برعکس این حالت هم دیده شده)

15-     اگه تمرکزت در اندیشیدن هم قوی شده، وقتی داری فکر می‌کنی به هیچ عنوان هیچ چیز نمی‌تونه حواست رو پرت کنه.

16-     اگه تمرکزت توی کارهای روزمره خیلی کم شده، و همه چیز رو اینور و اونور جا می‌ذاری و گم می‌کنی.

17-     اگه الان  تمام فکر و ذکرت شده «او» و توی معادلات زندگی که برای خودت طرح می‌کنی، خودت تقریباً جایی نداری و یا حضور خیلی کم‌رنگی داری.

18-     اگه از خودگذشتگی کامل داری و اصلاً خودت مهم نیستی، همه اعمالت ختم می‌شه به «او»

19-     اگه کسی کلمه «عشق» رو جلوت بیان کنه، دیگه دیوونه میشی، میری توی عالم حپروط (=هپروت)

20-     اگه عاشقی از چشمات می‌باره و تابلویی.

 

 

21-     اگه میتونی «او» را از میان 1000 نفر در فاصله 10کیلومتری تشخیص بدی.

22-     اگه وقتی «او» را می‌بینی، قبل از اینکه به نزدیک هم برسید، از فاصله 100 متری زوم میکنی روی صورتش، تا وقتی که از هم خداحافظی کنید، توی این مدت هم سرعت پلک‌زدنت 80 برابر کم می‌شه.

23-     اگه همیشه سعی می‌کنی در سلام کردن به «او» پیش دستی کنی؛ حتی اگه 12 سال هم ازتو کوچیکتر باشه.

24-     وقتی با هم بیرون هستید، یک ثانیه هم توجه‌ات رو از «او» دور نمی‌کنی، مبادا که این لحظات باهم بودن رو تلف کنی.

25-     اگه قبلاً توی خیابون و اینطرف و اونطرف، زل میزدی به این و اون و بقیه رو دید میزدی، اما الان چشمات از روی موزائیکهای کف پیاده‌رو بالاتر نمی‌آید.

26-     اگه الان به‌راحتی می‌تونی تمام جزئیات شکل و قیافه و حتی لباسهای «او» رو با دقت کامل توضیح بدی؛ چشم، ابرو، بینی، لب، صورت، گونه، چانه، موها، گوشه ناخن انگشت کوچیکه دست چپ، رنگ خطهای راه‌راه جورابش و الی آخر.

27-     اگه به هیچ عنوان تنهایی مسافرت کردن و مهمونی رفتن و اینجور چیزا بهت حال نمی‌ده.

28-     اگه بخوای مثلاً تنهایی بری مسافرت یا یه مهمونی، بهش میگی و جزئیات اونرو به طور کامل برای شرح میدی، با 23^10 (هول و هوشه عدد آواگادرو) بار معذرت‌خواهی، مجوز این کارت رو ازش میگیری، آخرش هم ته دلت راضی نمی‌شه.

29-     اگه همش می‌خواهی کادو و هدیه‌های خفن براش بگیری، هر چند یک‌هزارم پولش رو هم نداشته باشی.

30-     اگه هدیه‌ات رو هر چند کوچک، خیلی شیک و عالی بسته‌بندی و کادو میکنی، و سعی میکنی همیشه یه ابتکاری توش داشته باشی.

 

 

31-     اگه همش اسم «او» توی ذهنته و هر موقعی میخواهی بابات رو هم صدا کنی اشتباهی اسم اونرو میگی.

32-     اگه بدجوری می‌خواهی دعا کنی برای خودت، اول برای «او» دعا میکنی، بعدش بابا و مامان و خواهرها و برادرهاش، بعد عمه و خاله و دایی و عموش و کلیه فامیلها و وابستگان درجه 2-3-... تا  12 «او»؛ آخره کار هم یادت میره اصلاً قرار بود واسه خودت چی دعا کنی.

33-     اگه روی همه کتابها و جزوه‌ها و کاغذهایی که دم دست داری اسم «او» رو مینویسی و وقتی می‌خواهی به کسی قرض بدی باید بشینی یه ساعت این اسمها رو پاک کنی.

34-     اگه پسورد تمام ایملها و سایتها و کارتهای عابر بانک و اعتباری و .... کلاً هرچی پسورد توی زندگیت داری به «او» ختم میشه؛ اسمش، فامیلش، شماره ‌شناسنامه‌اش، شماره موبایلش، شماره دانشجوییش و ...

35-     اگه تا حالا 569532 بار اسم خودت رو با اسم اون روی کاغذ با 362 حالت مختلف نوشتی و امتحان کردی که چه ترکیبی بهتره.

36-     اگه 695010 بار اسم «او» رو با اسم خودت در حالتهای مختلف با حروف ابجد حساب کردی و تمام اون اعداد بدست اومده رو از حفظی.

37-     اگه قبلاً اصلاً کتابهای عشقولانه نمی‌خوندی ولی الان کتابهای عاشقونه زیاد می‌خونی.

38-     اگه صبح تا شب دیوان حافظ همراه‌ته و فال میگری. (حالا نیت‌هات به‌کنار)

39-     اگه هر متنی رو می‌خونی و هر آیه و حدیثی رو میبینی، می‌خوای یه جوری به «عشق»ت ربطش بدی.

40-     اگه با «او» صحبت می‌کنی، سعی میکنی حرفهات تکراری نباشه و همش حرفهای جدید و خوب‌خوب بزنی.

 

 

41-     اگه دیگه خوش‌اخلاق‌تر، بهتر، خوشگل‌تر، خوش‌تیپ‌تر، خوش‌مشرب‌تر و .... یه‌عالمه (تر دیگه) از «او» توی این دنیا وجود نداشته باشه.

42-     اگه همش دوست داری توی خواب «او» رو ببینی اما هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته{*} (برعکس این هم بوده)

43-     اگه «او» با تمام عزت و احترامی که واسش قائلی ولی یه جورایی ته قلبت فقط ماله خودته.

44-     اگه هر چی «او» دوست داره، مورد علاقه تو هم هست، حتی اگه قبلاً قرمز بودی و اون آبیه، پاش بیفته به هفت جده قرمز بد و بیراه هم می‌گی.

45-     اگه دوست داری بعضی وقتها تنهای تنها باشی.

46-     اگه بعضی وقتها دوست داری توی تنهایی خودت زار زار بزنی زیر گریه.

47-     اگه فکر می‌کنی که ایمانت 100 برابر قبل شده.

48-     اگه توی زندگی منتظر معجزات زیادی هستی. (البته نه از نوع هزاره سومش)

49-     اگه بعضی وقتها پر از انرژی هستی، بعضی وقتها هم دپ می‌زنی.

50-     اگه معصومیت را تنها توی چشمان «او» جستجو می‌کنی.

 

 

51-     اگه بعضی وقتها دوست داری بی‌تفاوت باشی، اما خیلی اذیت می‌شی. (برعکسش هم میشه)

52-     اگه قبلاً برای گفتن یه «دوستت دارم» خودت رو جرواجر می‌کردی، اما الان اُورِت دم به دقیقه کاره اصلیت همین شده.

53-     اگه دلت می‌خواهد توی همه کارها به «او» کمک کنی، حتی شده بری باهاش سر جلسه امتحانش بشینی کنارش و سؤالات امتحان رو واسش جواب بدی.

54-     اگه با خوشحالی «او» خوشحال می‌شی و با ناراحتیش، ناراحت.

55-     اگه قبلاً آهنگهای جینگولی گوش میدادی، ولی الان فقط موسیقی سنتی ارضائت می‌کنه. (برعکسش هم صادقه)

56-     اگه دنیا و زندگی رو زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر از قبل احساس می‌کنی.

57-     اگه قبلاً دونفر را که میدیدی نشستند و دارند باهم صحبت می‌کردند، چپ‌چپ بهشون نگاه میکردی، اما الان اگه این چنین صحنه‌ای رو ببینی، یه لبخند میزنی و از کنارشون رد می‌شی.

58-     اگه به تازگی یادگرفتی که خوب آشپزی کنی.

59-     اگه در به در داری دنباله یه کار پر درآمد می گردی.

60-     اگه از ادامه تحصیلت در خارج از کشور به خاطر «او» منصرف شدی.

 

 

61-     اگه احساس می‌کنی همش داری خوش شانسی میاری.

62-     اگه همش از اینو اون در مورد تجارب زندگیشون سؤال می‌پرسی.

63-     اگه دلتنگی زیاد میاد سراغت و بعضی وقتها هم احساس غربت می‌کنی (این با نوستالژی فرق می‌کنه)

64-     اگه احساس می‌کنی از جنگی سرسخت، فاتحانه به منزلگاه بازگشته‌ای.

65-     اگه تازگیها پول کم میاری.

66-     اگه قبلاً قبض موبایلت 2500تومان وحتی کمتر میومد، ولی الان شده 389000تومان.

67-     اگه از 24ساعت، 25ساعتش رو آنلاینی و داری با «او» چت می‌کنی.

68-     اگه زیاد میری جلوی آینه، هی خودت رو برانداز می‌کنی و با خودت حرف میزنی.

69-     اگه بیشتر از گذشته با مامان و خواهرهات(برادرهات) صحبت می‌کنی.

70-     اگه خیلی به لباس پوشیدنت، قیافت و .... اهمیت میدی؛ و 68 نوع عطر توی کمدت داری. (برعکسش هم دیده شده)

 

 

71-     اگه میزان مسافرتهای دورن‌شهری و برون شهری‌ات 22برابر شده است. (این بستگی داره!)

72-     اگر احساس میکنی که باید سرعتت را افزایش دهی؛ ایستادن برایت گران تمام می‌شود.

73-     اگه به چیزهایی می‌اندیشی که قبلاً فکر نمی‌کردی؛ عشق، او، خودتت، خدا، فلسفه، طبیعت، غرور، زندگی، آفرینش، زیبایی، دوست داشتن، آینده، انسانها، گذشت زمان، ایثار، هدف، دلهره، ایمان، آرزو و ....

74-     اگه دوست داری ذهنت رو با چیزهای رؤیایی و شاعرانه پیوند بزنی؛ مثل ابر، بارون، شقایق، خورشید، پاییز، بادکنک، شمعدانی، مهتاب، اسب بال‌دار، قاصدک، آیینه، نسیم، سرسبزی، قطرات آب و .....

75-     اگه کار می‌کنی، همش دنباله یه مرخصی بیشتر هستی.

76-     اگه همش توی رؤیاهات گم می‌شی و باید یکی بیاد پیدات کنه.

77-     اگه بد جوری پای‌بند شدی، به نماز، به دعا، به نذر و نیاز، به توسل و ....

78-     اگه بیشتر یاد بچه‌گی‌هات و کودکانه‌هات میفتی، دلت هوای اونروزها رو میکنه، دلت آبنبات چوبی، پفک و بادکنک می‌خواد.

79-     اگه دیگه اصلاً به فکر سوئیساید و اینا نمی‌افتی و به تیغ، طناب دار و ارتفاع زیاد فکر نمی‌کنی.

80-     اگه رنگهای زندگیت عوض شدند، عینهو رنگین کمون، پر از نور و روشنیها؛ سفید، صورتی، سبز فسفری، آبی‌آسمونی، نارنجی.

 

 

81-     اگه وبلاگ زدی و هر روز توش مطلب جدید و عشقولانه آپ‌لود می‌کنی، شاید «او» بیاد، بخونتش و برات کامنت بزاره.

82-     اگه تا حالا توی دانشکده 127تا حل تمرین و آزمایشگاه گرفته‌ای و حتی یکیش هم تکراری نبوده.

83-     اگه نمی‌تونی بدون «او» زندگی کنی، و حتی فکر کردن در این مورد هم زجرآور است(حتی این خیال زشتو نمی‌خوای).

84-     اگه حاضری تمامی دار و ندارت را برای «او» فدا کنی، حتی جونت رو.

85-     اگه تو و «او» نداره. الان یک روح شده‌اید توی دو تن.

86-     فکر می‌کنی داستان زندگیت رو توی کتابها نوشتند، کتابهایی مثل «لیلی و مجنون»، «کیمیاگر» و ...

87-     اگه انتظار داری اطرافیانت تو و تمام احساساتت رو درک کنند و همراهیت کنند.

88-     اگه تصور میکنی که «او» به همون اندازه‌ای که تو عاشقشی، عاشقته.

89-     اگه تغییرات زیادی توی زندگیت ایجاد شده و تصور می‌کنی تازه متولد شدی و یه آدم دیگه‌ای شده‌ای.

90-     اگه وقتی که با «او» هستی احساس ِ خیلی خوبی داری، احساس می‌کنی قلبت آتیش گرفته، بی‌وزن هستی و توی آسمونها سیر می‌کنی.

 

 

91-     اگه آرزو می‌کنی کاشکی زودتر از این با «او» آشنا شده بودی.

92-     اگه فیلم و کارتون و تلویزیون کمتر میبینی؛ همش دوست داری با «او» به سینما بروی.

93-     اگه بیشتر از پیش به گلها و طبیعت علاقه‌مند شدی.

94-     اگه میدونی قدم زدن، توی یه روز سرد پاییزی و زیر بارون چه حالی میده.

95-     اگه تب‌وتاب و دلهره قبل از سر قرار رسیدن برات دوست‌داشتنیه.

96-     اگه احساس میکنی، قراره به زودی، مثل بقیه آدم بزرگا بشی.

97-     اگه دلت لک زده برای یه «حال ساده».

98-     اگه فکر میکنی «او» یه فرشته است، روی زمین، متعلق به تو.

99-     اگه فکر می‌کنی که دوستای مجردت، چیزی از حال و احوال تو نمی‌فهمند. (کپی‌رایت©ننه)

100- اگه هر کس دیگه‌ای به «او» ابراز محبت کرد، بدون هیچ مقدمه‌ای، آژیر اعلام خطرت، شیپور زد. (کپی‌رایت©ننه)

101-  وقتی داره حرف می زنه هیچی نمی گی و فقط گوش می دی با این که کلا حال نداری کسی پیشت مخ تیلیت کنه.(کپی‌رایت©عقاب)

 

و موارد بسیار دیگه که لزومی به بیان کردنشون نیست.

بترکید دیگه، چقدر بنویسم و لو تون بدم؟ بسه‌تونه!

 

دستها

 

* :  این قسمت رو کاملاً پاستوریزه و غیر مغرضانه مطالعه کنید.

پ.ن0.  «او» همان «او» بید.

پ.ن1.  این متن به طور اختصاصی برای سروش، دُکی و مسعود خودمون نوشته شده است؛ بقیه هم می‌توانند به راحتی از آن استفاده کنند.

پ.ن2.  می‌تونید موارد فوق رو روی خودتون تست کنید، از خودتون امتحان بگیرید و به خودتون نمره بدید تا ببینید چقدر عاشق هستید!؟

پ.ن3.  هر گونه برداشت و قضاوت خودسرانه در مورد این بنده حقیر ممنوع می‌باشد.

پ.ن4.  بد نیست این موارد را به عنوان « قوانین عشقولانه مودی » به اسم خودم، ثبتش کنم.

پ.ن5.  هرچه سعی کردم توی این قوانین آب ببندم، نشد که تعداد گزینه‌هاشو به 100 برسونم.

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/30 و ساعت 11:56 |
تاکتیک جدید تیم ملی برای قهرمانی آسیا لو رفت. چیدمان خفن تاکتیکی آنرا  می‌توانید در عکس زیر مشاهده کنید. (زیرعکس روی لینک کلیک کنید)

فوتبال
دانلود

مربی تیم‌ملی گفت: من بهترین مربی دنیا هستم و می‌دونم کی باید کجا بازی کنه. بازیکنها خودشون نمی‌فهمند تخصصشون چیه و کجا باید بازی کنند. و استعدادهاشون رو کشف کردم. به هیشکی هم مربوط نیست.

 

پ.ن. زانتیا؟

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/28 و ساعت 16:2 |
تهدید می کنیم که اگر این سرور بلاگفا بخواهد به قاط زدنش ادامه دهد به جای دیگری می کوچیم.

[این یک تهدید کاملاْ جدی است]

بلاگفا در آستانه تحریم

 

پ.ن. از بس من اومد و اینجا غر زدم و اعتراض کردم، آخر نتیجه داد و persianblog هم قاط زده [این یک سقه سیاه است] فکر کنم ایادی استکبار، میخواد وبلاگها رو هم تحریم کنه!!!

پ.ن۲. گزینه جدیدی که توی کامنتها اضافه شده : "نظر بصورت خصوصی برای نویسنده وبلاگ ارسال شود" خیلی مزخرفه. چه معنی داره اینو اضافه کردند؟؟! دونقطه زبان درآوردن

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/27 و ساعت 8:42 |

احتمالاً با شنیدن کلمه «انتخاب» اولین چیزی که به ذهن شما می‌رسه، انتخابات و مثلاً دوم خرداد و از این جور چیزا ست. البته چیزایی که در اینجا خواهم گفت نیز می‌تواند با این گونه مطالب در ارتباط باشد، اما منظور من به طور خاص چیز دیگری است که در ادامه توضیح خواهم داد.

 

شاید از قبل یادمان باشد که در کتابهای معارف دبیرستان و دانشگاه، چیزهایی در مورد جبر و اختیار بیان کرده‌اند. نوشته بودند که برخی از موجودات چه غیرزنده و چه زنده از خود اختیاری ندارند و وجود آنها کاملاً مشخص و خصلتهای آنها از قبل تعیین شده است. مثلاً صندلی را مثال می‌زند که وظیفه‌اش آنست که انسان روی آن بنشیند و این صندلی، صندلی ساخته شده و تا آخر موجودیتش صندلی خواهد ماند ولا غیر. یا مثلاً درخت که در بهار سرسبز است و در تابستان میوه می‌دهد، و در پاییز برگهایش می‌ریزد و در زمستان که به خواب می‌رود؛ این درخت هم درخت آفریده شده و تا آخر موجودیتش درخت باقی خواهد ماند و سالهای سال، همین روال برای او تکرار خواهد شد. تنها موجودی که صاحب اختیار بوده و هست انسان است و حتی فرشتگان مقرب الهی نیز از چنین موهبتی برخوردار نیستند.

 

اما هم‌اکنون می‌دانیم یا حداقل فکر می‌کنیم که همه موجودات تاحدی دارای اختیار هستند و کاملاً هم بر اساس قوانین خشک  و جبری موجودیت ندارند (حتی رباتها و پردازنده‌های الکترونیکی). انسان هم موجودی نیست که از خود اختیار تام داشته باشد، و خود او در مرزهایی از جبر محدود شده است. ولی مهمترین جنبه اختیار انسان، «انتخاب» است.

 

«انتخاب» یعنی برگزیدن یک گزینه از میان گزینه‌های موجود. اختیار به انسان این اجازه را می‌دهد که انتخاب خود را در دو مرحله انجام دهد. مرحله اول قرار گرفتن در برابر گزینه‌های موجود است؛ یعنی یافتن مجموعه‌ای مرجع از گزینه‌هایی که قرار است در مرحله دوم از میان این گزینه‌ها، یکی را انتخاب کرد. مرحله دوم که همان عمل انتخاب است؛ توسط  یک موجود مختار، با تفکر، تعقل و پردازش گزینه‌های مجموعه مرجع به وقوع می‌پیوندد. مرحله اول به همان اندازه اهمیت دارد که مرحله دوم دارد. واضح است که هر چه مجموعه مرجع بزرگتر و دارای عناصر بیشتری باشد، گزینه‌های بیشتری برای انتخاب وجود خواهد داشت. افزایش این گزینه‌ها، امکان انتخاب گزینه شایسته‌تر را افزایش می‌دهد. البته انتخاب گزینه شایسته، با توجه به معیارهای شایستگی که در اختیار موجود مختار قرار دارد، انجام می‌شود. میزان قابل اطمینان بودن این تصمیم‌گیری، بستگی به دو عامل مهم الگوریتمهای تصمیم‌گیری و معیارهای تصمیم‌گیری دارد. واضح است که هرچه مجموعه مرجع بزرگتر باشد، برای انتخاب یک گزینه نیاز به الگوریتمهای پیچیده‌تری می‌باشد.

یک روش برای ساده کردن الگوریتمهای تصمیم‌گیری، روش غربال‌کردن است. بدین صورت که الگوریتم تصمیم‌گیری به چند مرحله شکسته می‌شود. در هر مرحله برخی از عناصر مجموعه مرجع انتخاب شده و بقیه آنها در فرآیند تصمیم‌گیری، دور ریخته می‌شوند. اکنون مجموعه مرجع، کوچکتر شده و می‌توان بر روی آن الگوریتم انتخاب نهایی ویا مرحله دیگری از غربال کردن را اجرا کرد. ممکن است مرحله غربال یکبار، دوبار و یا حتی به تعداد  بیشتر قبل از انجام انتخاب نهایی، بر روی مجموعه مرجع اجرا شود. مشکل روش غربال کردن اینست که ممکن است با توجه به خطای موجود در روش غربالی برخی از گزینه‌های شایسته از مجموعه تصمیم‌گیری، حذف شوند. با این وجود پذیرفتن مقدار قابل قبولی خطا، اجازه می‌دهد که بتوانیم از روش غربالی در تصمیم‌گیریها استفاده کنیم. ولی اگر نیاز به میزان خطای کم احساس شود، به‌گونه‌ای که روشهای غربالی پاسخگو نباشند، لازم است الگوریتم تصمیم‌گیری کلی بر روی کل مجموعه مرجع اجرا شود تا به انتخاب مناسب دست یابیم. این عملکرد مستلزم پیچیدگی و زمان‌بری زیاد الگوریتم است.

 

حال بازگردیم به مبحث انتخاب. انتخاب یک گزینه با توجه به توضیحات قبل، برای یک موجود صاحب اختیار بسیار مهم است. این انتخاب، شخصیت (معیارهای شایستگی الگوریتم و روشهای مورد استفاده در تصمیم‌گیری) وی را مشخص می‌کند. انسان قادر است که شخصیت خود را نیز انتخاب کند. همین انتخاب است که انتخابهای دیگر وی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و کل انتخابهای اوست که کل موجودیت او را شکل می‌دهد. در یک کلام انسان چیزی نیست جز انتخابهایش. کل زندگی انسان توسط انتخابهای او شکل گرفته است و برای او معنی‌دار شده است. پس برای زندگی بهتر، «انتخاب»های بهتر را برگزینید!

 

ن. کپی رایت مطالب فوق ماله خودمه ها.

پ.ن. تحلیل بیشتر و نتیجه‌گیری و پیشنهاداتش بر عهده خواننده است.

پ.پ.ن. نتیجه‌گیری سیاسی ممنوع است. می‌توانید به موضوعات بهتری همچون ازدواج ربطش دهید.

پ.پ.پ.ن. پس از مطالعه و فهم مطالب بالا و بعد از گذراندن امتحان جامع، خواننده می‌تواند مدرک دکتری مخابرات سیستم-گرایش پردازش سیگنال را دریافت نماید.

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/25 و ساعت 0:18 |

بعد از مدتها حس گرفته بودم برای یه مطلب جدید. اومدم، دیدم که بلاگفا سرورش (server  یا همون sarvar خودمون) قطع شده؛ به هیچ وبلاگ بلاگفایی هم نمیشه سر زد به جز صفحه اصلی بلاگفا. 

من هم دیدم که اگه پست جدید بذارم، اما نشه اونو خوند، دیگه چه فایده‌ای داره. ما هم بیخیالش شدیم. الان اومدم میبینم که بلاگفا راه اوفتاده، اما دیگه حس تایپ کردن ندارم. ایشا... مطلب جدید باشه واسه فردا. (این یه تریپ تبلیغاتی بید)

 

خبر

 

 

پ.ن.  این تیم والیبال جوانان ایران هم خوش درخشیدند. با اینکه از روسیه 3-1 باخت، اما انصافاً خوب بودند. امیدوارم والیبال‌مون مثل فوتبال و کشتی‌مون نشه و از باندبازی و عدم شایسته‌سالاری در امان بمونه (احتمالاً الان دوباره صدای جبرئیل در میاد که: اون دعای قبلیت چی بود؟ بیا بریم خدا رو نشونت بدم! .....).

 

پ.پ.ن.  نوشتن مطالب طولانی هم توان نوشتن را از ما سلب کرده است. شاید لازم باشد به گزیده‌گویی و مطالب یک خطی روی بیاوریم.

 

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/24 و ساعت 1:22 |

 

توماس ادیسون مبتکر، مخترع، دانشمند و مؤسس کارخانجات جنرال الکتریک، کسی که با اختراع لامپ برق، دنیایی را دگرگون کرد، یکی از بارزترین مظاهر تلاش انسان است. او کسی است که بیش از 1000 بار آزمایش مربوط به اختراعش به شکست انجامید، اما برای رسیدن به هدفش، از تلاش دست نکشید. امروزه میلیونها نفر شبیه ادیسون در دنیا وجود دارند که حتی بیشتر از او تلاش می‌کنند و بیشتر از او طعم شکست را چشیده‌اند.

 

ادیسون

 

تلاش، نماد جوامع تکنولوژیک امروز است. شلوغی، ترافیک، رفت و آمد، فعالیتهای زیاد، تعدد مشاغل، تخصصی شدن رشته‌ها، رقابت، ذکاوت و هوشمندی، تدوین و اجرای قوانین و مسائلی از این قبیل همگی نمودی از  این مفهومند. تلاش همانند وسیله‌ای نقلیه (در این روزهای دوچرخه به اوتومبیلهای 8 سیلندر ترجیح داده می‌شود) است که شخص را به هدفش نزدیک‌تر می‌سازد. ممکن است حتی یک تلاش جزیی، فاصله انسان را تا هدف به مقدار قابل توجهی کاهش دهد (این قانون در بیشتر  مواقع درست است و در واقع دستمزد شما بیشتر از تلاشی است که انجام داده‌اید). اما در برخی از مواقع رسیدن به هدف از اهمیت بیشتری برخوردار است و تنها رسیدن یا نرسیدن به مقصد بررسی می‌شود. این معیار، فلسفه تلاش را زیر سؤال می‌برد و امکان دارد در صورت تأخیر در حصول نتیجه، شخص را دلسرد و نا اُمید کند. بنابراین در اغلب موارد معیار فاصله و حتی معیارهای مناسب‌تر، مثل حرکت رو به جلو عملکرد بهتری دارد. اما یادمان باشد که این وسیله نقلیه، دنده عقب و امکان حرکت مخالف مسیر را هم دارد. تنها راننده است که می‌تواند با دقت و تعقل دنده مناسب را انتخاب کند، در غیر این صورت حرکت به سمت پرتگاه کابوسی واقعی می‌نماید. تلاش گروهی همسو شده نیز می‌تواند پاداشی دو چندان داشته باشد؛ مثلاً ااگر دو فرد در رسیدن به یک هدف تلاش کنند، امکان دارد سرعت حرکت آنها بجای دوبرابر شدن مثلاً به پنج برابر نسبت به یک تلاش واحد برسد.

سؤالی قابل طرح است که می‌تواند با این مزمون باشد که چه میزان تلاش برای رسیدن به هدفی مشخص لازم است؟ جواب این سؤال خیلی سر راست نیست و به عوامل زیادی بستگی دارد؛ اما اگر بتوان میزان تلاش را بسیار زیاد کرد، حل این مسئله، ساده می‌نماید. مسئله ساده شده، یافتن کاتالیزورهای مناسب برای افزایش تلاش است. این کاتالیزورها نقش مهمی در تعیین سرنوشت شخص ایفا می‌کنند و یافتن انواع مؤثر آنها، بر عهده خود اشخاص است.

پی نوشت نا مربوط: دکتر حسابی می‌گوید «جهان سوم جایی است که برای آباد کردن سرزمینت، خانه‌ات ویران می‌شود و برای آبادی خانه‌ات لازم است تا بخشی از سرزمینت را ویران کنی! » شما تلاش برای آبادی سرزمین را ترجیح می‌دهید یا خانه؟

پ.پ.ن. تمام ایران سرای من است (ممکن است پارادوکس با مطلب فوق داشته باشد)

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/14 و ساعت 0:48 |

علی.میم، جمله‌ای نوشته بود(*) که مرا به تفکر وا داشت. تصمیم گرفتم به‌جای کامنت گذاشتن در جواب ایشان، برای خودمون هم یه کار رو کاسبی راه بندازیم. جمله این بود: «عاشق نشو٬ به‌وقتش ازدواج کن.»

اول خواستم به شدت این مطلب را مورد انتقاد قرار دهم، ولی دیدم که چندان هم بی‌ربط نمی‌گه؛ اما چندان هم با آن موافق نیستم. البته نمی‌توان با این جمله به‌صورت دیجیتالی برخورد کرد و «یک» یا «صفر» به صحت آن اختصاص داد (قابل توجه دیجیتالیهای محترم که فکر نکنند همه چیز صفر و یک است). به هر حال هر مطلبی که بخواهم بنویسم، ایشان، به‌راحتی می‌توانند با این جمله دو پهلویی که بیان کرده‌اند، همه چیز را تکذیب کنند. به علی.میم پیشنهاد می‌کنم برای ادامه تحصیل یا به عنوان رشته دوم، علوم سیاسی را انتخاب کند. برای شغل آینده هم سخنگوی و.خارجه یا یه چیزی توی همون مایه‌ها بسیار مناسب می‌باشد.

خوب، بریم سر اصل مطلب. قبلاًها، همونطور که صد بار شنیدید، دو زوج محترم با توافق بزرگترهای محترم‌ترشون فرتی ازدواج می‌کردند و یهویی شب عروسی چشمشان به جمال همدیگر روشن می‌شد. این روال، صدها سال رواج داشته است(**) حالا من کاری به درست بودن یا اشتباه بودنش ندارم. هرچند ممکنه در زمان خودش درست بوده است و عمل کردن بجز این، غیر ممکن بوده است. اما باید بررسی کرد که آیا الان هم همینطور است؟ الان که ا ز د و ا ج یکی از مشکلات اجتماع است و شاید جزء مسائل حل نشده ی ریاضیات محسوب شود و حتی برای حل این مسئله به مطرح کردن «موقت» آنهم روی آوردند.

تا جایی که زیاد هم شنیده‌اید، بحث ا ز د و ا ج و عاشق شدن با هم متفاوتند و شنیده‌اید که طرف عاشق کسی بوده ولی درنهایت با کس دیگری ازدواج کرده است؛ دلایل این امر هم بسیار متعدد و گاهی اجتناب‌ناپذیر است.

به نظر می‌رسد که عاشق نشدن و ازدواج کردن دو چیز متناقض است (شاید) و حتماً لازم است قبل از ازدواج چیزی، حتی شبیه به عاشق شدن رخ دهد و اتفاق بیفتد.

به هر حال مثال 1 که در «عخش 1» آنرا نقل قول کرده بودم، شاید ساده‌ترین کاری که دونفر هنگام رویارویی با هم بکنند، همان عاشق شدن و کمی مشکل‌‌تر از آن، بعدش ازدواجه. خیلی خنده‌دار است. اما حقیقت دارد و این عمل هم به‌نظر غیرمنطقی می‌آید، حتی غیرمنطقی‌تر از فرهنگ قدیمی صد ساله پیش.

همانگونه که برخی علماء ذکر کرده‌اند و ازدواج را به قورت دادن تشبیه نموده‌اند و با شناختی که از علی.میم در مبحث خوردن سراغ دارم، خدمتتان باید عرض کنم که قبل از قورت دادن لقمه، حداقل لازم است تا آنرا مزمزه کنید که خیلی داغ، تند، شور و.... نباشد که بعد از قورت دادن آن تا منتهی‌الیه جزایر لانگرهانس شما بسوزد (***) به هر حال مرحله عاشق شدن می‌توان به‌گونه‌ای همان مرحله مزمزه کردن باشد. (البته چندان منطقی نیست، بهتر است همان منطق را بجای عشق پیشه کنید)

البته تمامی این مطالب باز می‌گردد به تعریف عشق در نزد شما. ممکن است برای کسی،

-          آن، احساسی الهی و ماوراءالطبیعه و هدیه‌ای از طرف پروردگار،

-          برای شخص دیگر یک ابزار انرژی‌دهنده و روشن‌کننده راه زندگانی،

-          برای فرد دیگر تمامی هدف و اصل زندگی،

-          برای شخص دیگر یک حس خوب

-          و برای دیگری در حد یک هوس طولانی یا زود گذر

-          و ..... باشد.

 

بازهم ممکن است برای هر کسی وقت ازدواج متفاوت باشد. امکان دارد برای یک نفر موقعی باشد که،

-          عاشق شده باشد،

-          برای دیگری موقعی باشد که احساس تنهایی داشته باشد و بخواهد از تنهایی در بیایید

-          برای شخص دیگر رسیدن به استقلال مالی باشد

-          برای دیگری رسیدن به موقعیتی خاص از لحاظ شخصیتی، زمانی، علمی یا اجتماعی است

-          برای فرد دیگر هنگامی است که تکلیفش با خودش و زندگی مشخص شده باشد

-          برای دیگری اجبار اجتماع و اطرافیان باشد

-          و برای دیگری اندیشیدن و رسیدن به این نتیجه باشد

-          و ......

 

به هر حال قبل از ازدواج مقدماتی لازم است و شاید این مقدمات جواب سؤالاتی شبیه به سؤالات زیر باشد که یک نفر لازم است قبل از آن از خود بپرسد:

-          برای چه می‌خواهی ازدواج کنی؟

-          آیا او همان کسی است که تو به‌دنبالش بودی؟

-          آیا اگر با او ازدواج نکنی، هیچ شخص دیگری را نتوانی یافت برای ازدواج؟

-          آیا توانایی رویارویی با یک زندگی مستقل مشترک را داری؟

-          آیا هدف اصلی زندگی را پیدا کرده‌ای؟

-          آیا می‌توانی او را با تمام وجود درک کنی و او نیز؟

-          آیا می‌خواهی از روی هوس ازدواج کنی، ویا منطق؟

-          آیا .....

شاید جواب تمامی اینچنین سؤالات در یک کلمه خلاصه شده باشد و آن اینست «عشق»

 

پایان نوشت: خدمت حضار و عقلای محترم عرض کنم که عشق چیزی نیست که یهویی از آسمون بیفته روی سر شما، حداقل جزء معدود مسائلی است که تا حد زیادی اختیاری است. به‌راحتی و خیلی منطقی می‌توان با آن کنار آمد و اصلاً هم چیزه بدی نیست. عینهو انرژی هسته‌ای می‌ماند که اگر درست از آن استفاده شود بسیار مفید فایده است.

 

*: البته ظاهراً ایشان معصوم هم نبوده‌اند.

**: این روال فرهنگ قبلی نیز گویی معصوم نبوده است.

***: شنیده‌ایم این جزایر هم جای خوش آب و هوایی است، اگر بچه‌ها پایه باشند، اواخر تابستون یه مسافرتی به آنجا داشته باشیم.

 

پی نوشت: تمامی این مطالب نظرات شخصی بنده بود و هیچ پایه و اساسی ندارد. حالا کسانیکه منتظر اجازه من بودند می‌تونند برند عاشق بشند یا ازدواج کنند یا اصلاً هیچ کاری نکنند. اصلاً به من چه؟؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/09 و ساعت 18:39 |

 

خبرها را می‌خوانی، مرور می‌کنی آنچه که گذشت و آنچه اتفاق افتاده است. پر از دلهره و تشویش، مُخت سوت می‌کشد از دور، همچون سوت قطار. سهمیه‌بندی بنزین، تورم، کمبود بودجه، سود بانکی، مشکلات اقتصادی، مسکن، کرایه تاکسی، گرانی، انرژی هسته‌ای‌، تحریمها، آمارهای کذب، مذاکرات، بوی جنگ، ناوگان جنگی آمریکا در خلیج (فارس)، مرگ و میر، تصادفات رانندگی، اعتیاد، طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی، مبارزه با بدحجابی، زندانها، فرار مغزها (هر 17 دقیقه، یک نفر!) و الی آخر. این لیست همچنان ادامه دارد.

نمی‌توانی آرامش را درک کنی؛ می‌اندیشی به آینده. تاریک می‌بینی، تصورش سخت است. چه باید کرد؟ می‌پرسی از خودت؟ رفتن یا نرفتن؟ فایده‌ای ندارد. بی‌خیالش می‌شوی. می‌سپاری همه چیز را به‌خدا. از پنجره نگاه می‌کنی آسمان را، آبی ست. دستت را بالا می‌بری، دعا می‌خوانی. سجده می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ تصور می‌کنی. دور است ... سخت است. بلند می‌شوی و می‌روی به سراغ سهراب؛ شاید او تو را درک کند.

به سراغ من اگر می‌یایید، نرم و آهسته بیایید . . . . . . . مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من

ورق می‌زنی. چقدر حس خوبی‌ست، انگار از دنیا جدا شده ای، انگار در بهشت قدم می‌زنی. فکرت را خالی می‌کنی، و می‌سپاری خودت را به جریان سیال شعر سهراب

 


گوش کن!
دورترین مرغ جهان می‌خواند

شب سلیس است، و یکدست، و باز

شمعدانی

و صدا دارترین شاخه فصل

ماه را می‌شنود

پلکان جلوی ساختمان

دَر ِفانوس به دست

و در اسراف نسیم

 

گوش کن!

جاده صدا می‌زند از دور، قدمهای تو را

چشم تو، زینت تاریکی نیست

پلک‌ها را بتکان

کفش به‌پا کن، و بیا

 

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان، روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب، اندام تو را

مثل یک قطعه آواز، به خود جذب کند

پارسایی است در آنجا، که تو را خواهد گفت

«بهترین چیز، رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تَر است»

 

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان می‌گفتند:

«هیچ، تقصیر درختان نیست

ظهر دم‌کرده ی تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می‌آمد، دل او

پشت چینهای تغافل می‌زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن

و بگو ماهی‌ها، حوضشان بی‌آب است»

 

باد می‌رفت به سروقت چنار

من به سروقت خدا می‌رفتم

 

 
+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/08 و ساعت 14:38 |

برخی از حضرات، در مورد فیلم «دست دادن خاتمی» با بانوان مکرمه مطالبی را عنوان نموده‌اند که ما را بر آن داشت تا آن فیلم کذایی را دوباره مرور کنیم.

نوید در وبلاگ خود با استفاده از انگشتری بسیار تابلوی مستقر در دست راست ایشان، ثابت کرده‌اند که دستی که با دستان لطیف بانوان محترمه تماس داشته است، دست «حجت الاسلام خاتمی» نبوده است، بلکه دست شخص دیگری است. (این خبر در آفتاب منتشر شده است )

نیک‌آهنگ نیز در وبلاگش به همین مطلب پرداخته و با استفاده از همان انگشتری و بحث رنگ آستین و پاچه و غیره این مطلب را به اثبات رسانده است؛ که اثبات ایشان هم شبیه به اثبات قبلی است. اما هیچکدام در مورد کذب بودن این فیلم، مطلبی را عنوان نکرده‌اند.

بنده هم کنجکاو شدم تا فیلم کذایی را دوباره بازبینی کنم و صحت مطالب عنوان شده را خود مورد تحقیق قرار دهم. پس از چندین بار عقب و جلو کردن صحنه‌های مختلف، بر ما مسجل گشت که ظاهراً حق با حضرات بوده و این انگشتری، مشکوک می‌زند. با دقت بیشتر متوجه شدم یک شعبده‌بازی عجیب و غریب رخ داده است که بسی مرا به تعجب و تعقل وا داشت. در لحظاتی قبل و بعد از دست دادن آقای خاتمی با 4-5 بانوی مکرمه (بین ثانیه‌های 260 تا 282 فیلم)، دستهای خاتمی با دستی که این گناه کبیره را انجام داده بود؛ تعویض شده و گویی دو دست متفاوت است. در نهایت متوجه گشتیم که در لحظه‌ای پس از انجام آن عمل زشت، خاتمی دارای سه دست است. واقعاً این کشفمان از عجایب خلقت است و به‌نظر می‌رسد که خاتمی دستش را در ابایش پنهان می‌کند و شخص دیگری عمل دست دادن را انجام می‌هد. ولی نمی‌دانم چرا آقای خاتمی که چنین کاری را انجام داده است، قبلاً آنرا رو نکرده بود؟ (احتمالاً خودش هم از این کار بی‌خبر بوده است!) چرا دفتر ایشان تکذیبیه صادر می‌کند؛ در صورتیکه کافی بود به فیلم مذکور ارجاع می‌داد. چرا ایشان با بانوان محترمه دست نداده و شخص دیگری این کار را انجام می‌دهد؟ (یعنی خودش جرأت اینکار را نداشته است؟)

 

دستهای خاتمی

 

پ.ن. چگونه با این کیفیت مزخرف فیلم می‌توان چنین ظرافتهایی را کشف کرد، بسیار تعجب برانگیز است. عجب چشمانی دارم؛ بزنم به تخته. تا  کسی، این کشف را ثبت نکرده، برویم به اسم خودمان ثبت کنیم. دونقطه دی

پ.پ.ن. همه چیز مشکوک می‌زند. شما خودتان را ناراحت نکنید. دیگه راست و دروغش را خدا میدونه.

پ.پ.پ.ن. به قول یکی از جماعت وبلاگستان، کسی که نمی‌تواند از حقوق خودش دفاع کند، چگونه می‌توان حقوق ملت را در اختیارش گذاشت؟ آزموده را آزمودن خطاست. نیست؟ (کپی‌رایت©نیک‌آهنگ)

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/07 و ساعت 0:53 |
   عخش

عخش(=عشق) بر وزن مخش(=مشق) چیزیه که مشاا... همه میشناسندش و نیازی به معرفی نداره. چیز جدیدی نیست که من بخوام معرفیش کنم. فقط کافیه یه سِرچی بنمایید، متوجه می‌شید که در مورد اون چقدر مطلب نوشتند. تازه این فقط وب نوشتنی‌هاشه،  کتاب و فیلم و موسیقی و غیره هم که نگو، پر است از همین عخش. باید توجه کنید که کل جهان هستی بر پایه همین عخش بنا شده، تجلی اون رو میتونید در عکسی که توسط ناسا (©NASA) تهیه‌شده ملاحظه کنید (البته شرمنده کسانیکه دایالآپ وصل میشند که این عخش الهی اینقدر حجمش زیاده و در حدود 2.5 مگابایته، خوب خدا ِ دیگه، چیکارش میشه کرد!)

 

عشق الهی

 

غیر از عخش الهی، انواع دیگری عخش وجود داره؛ از آن جمله عخشه به پدر و مادر و فرزند هست، یه نمونه لطیف، مادرانه و باحاله اون رو توی وبلاگ مامان دل آرام ببینید.

نمونه خیلی آشنای عخش..... عخش اونهم از نوع علاقه به جنس مخالف هستش. خدمت مجردین محترم عرض کنم، هر موقع حرف از این بحثها پیش میاد، احتمالاً لپ‌تون گل میندازه، توی جمع قرمز می‌شید، آب از لب و لوچه هاتون راه میوفته؛ یه سری خاطرات تلخ و شیرین از توی ذهنتون رد میشه، فوکوس میکنید روی چهره فرد یا افرادی که توی خاطره‌تون هست و احتمالاً اون چهره‌(ها) با همون عخش هم‌معنی  و معادل یکدیگر شده‌اند. این عخش هم از اون چیزایی که هیچ معنی مشترکی بین افراد نسبت به اون وجود نداره و به تعداد آدمها، راه هست برای ترجمه کردن این کلمه. هر کسی یه جور به این مسئله نگاه میکنه، مثلاً دو نمونه زیر رو ببینید:

1-

«با شما هستم! با شما عوضي‌ها كه عينهو كرم داريد تو هم مي‌لوليد. چي خيال كرده‌‌ايد؟ همه‌تون، از وزير و وكيل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور ، آخرش مي‌شيد دو عدد .

خيلي كه هنر كنيد، خيلي كه خبر مرگتون به خودتون برسيد فاصله‌ي دو عددتون مي‌شه صد.

صدام رو مي‌شنفنيد؟ مي‌شيد يه پيرمرد آب‌زيپوي عوضي بوگندو. كافيه دور تند نيگاش كنيد. همين كه دور تند نيگاش كرديد مي‌فهميد چه گندي زده‌ايد. حالا با اين عجله كدوم جهنمي قراره بريد؟ قراره چه غلطي بكنيد كه ديگرون نكرده‌اند؟

 

از يه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولين كاري كه مي‌كنيد، يعني آسون‌ترين كاري كه مي‌كنيد اينه كه عاشق همديگه مي‌شيد. لعنت به شما و كاراتون كه هيشكي ازش سر در نمياره .

عاشق مي‌شيد و بعد عروسي مي‌كنيد و بعد بچه‌دار مي‌شيد و بعد حالتون از هم به هم مي‌خوره و طلاق مي‌گيريد. گاهي هم طلاق نگرفته باز عاشق يكي ديگه مي‌شيد. لعنت به همه‌تون .

 

لعنت به همه‌تون كه حتي مث مرغابي‌ها هم نمي‌تونيد فقط با يكي باشيد …

دنبال چي مي‌گرديد؟ آهاي عوضي‌ها! آهاي با شما هستم! صدام رو مي‌شنفيد؟»

 

از استخوان خوك و دست‌هاي جذامي

مصطفي مستور

2-
هواي تو

ترانه : رويا ميرفخرايي

«با زمين خيلي غريبم، با هواي تو صميمي . . . . . . . . . . . . ديده بودمت هزار بار، تو يه روياي قديمي

 

به نگاه چشم گريون، يه فرشته رو زميني  . . . . . . . . . . چشمامو به روت مي‌بندم، تا که اشکامو نبيني

 

با تو فرياد يه عمرو، مي کشم تا اوج باور . . . . . . . . .  . . دلاي آبي هميشه، مي‌مونن بي يار و ياور

 

از کجا بايد شروع کرد، قصه عشقو دوباره . . . . . . . . . . . تا همه بغضاي عالم، سر عاشقي نباره

 

غربت آرزوهامون، دل طاقتو شيکونده  . . . . . . . . . . . . . . . نگو تو شهر حقيقت، واسه ما جايي نمونده

 

نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه . . . . . . . . .. . .  که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه»

 

محمد اصفهانی

 

 

خلاصه به این مقوله هر کسی یه جوری نگاه میکنه و نظر هر کس هم برای خودش محترم هست. اگه بخوام در این مورد صحبت کنم که به یکی دو جلسه نمیشه اکتفا کرد و اونقدر گسترده‌س که تمومی نداره. فعلاً تا همینجا بسه‌تونه.

 

پ.ن. ترانه بالایی رو هم به صورت MP3 براتون گذاشتم تا حالشو ببرید.

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/05 و ساعت 13:26 |

الان دقیقاً یک ماه که اینجا راه افتاده و توی این مدت اینجا من براتون خزعبلات زیادی نوشتم. خودم هم فکر نمی‌کردم که بتونم اینقدر فعال عمل کنم! این پست 18همی است که می‌نویسم. با یک نگاه آماری متوجه میشید که تقریباً هر 72/1 روز، یک پست نوشتم. بنظرم برای شروع (ونیز برای پایان) خوب بوده ....نه؟ ولی هنوز هم نمی‌دونم چه موضوعی رو برای اینجا انتخاب کنم. اصلاً ادامه بدم یا نه!!! شاید به‌عنوان یک تجربه تا همینجا کافی باشه. باید بروم و موقعی برگردم که حرفی برای گفتن و نوشتن داشته باشم؛ اما آدما همیشه حرف برای گفتن دارند، حتی چرند هم؛ فقط گوش شنوا می‌خواد که کم پیدا میشه. فعلاً همینجور قاطی-پاتی می‌نویسم ببینم چه می‌شود. این جمله «تا ببینم چه می‌شود» هم جمله مزخرفیه. خیلی ازش متنفرم. اِنده بی‌برنامه و بی‌هدفمند بودن رو می‌رسونه؛ ولی چه‌کنم که باید مثل خیلی از چیزهای دیگه تحملش کنم. البته نوشتن هم استعداد می‌خواهد که من دارم، اما نه آنگونه‌ای که لازم است؛ چندان استعداد نوشتن ادبی و شاعرانه و رومانتیک و هنری و غیره ندارم. بنابراین به همین سبک روزمرگی اکتفا می‌کنم. اینهم یه زندگی مجازی دیگه ... کمی متفاوت‌تر از زندگی روزانه، ولی انگار یه جوری بهش عادت کردم. ولی عادت هم چیزه بدیه، مخصوصاً اینکه «ترک عادت، موجب مرض است»

نتیجه‌گیری اخلاقی: بودن یا نبودن این وبلاگ هیچ فرقی نداره، بنابراین چیزی که بودن و نبودن اون ارزش 50-50 داشته باشه، دیگه چیز با ارزشی نیست. در واقع این همان مسئله مشهور منسوب به «مسعود» هست که میگه:

قانون مسعود: «من دو راه بیشتر ندارم، یا اینکه بازم ادامه بدم یا همینجا تمومش کنم» (کپی‌رایت©ننه)

پ.ن1.گول خوردید، کور خوندید، عمراً من اینجا رو ول کنم.

پ.ن2. بازم گول خوردید. (کپی‌رایت©علیم)

پ.ن3. این رو هم گوش بدید، بد نیست.


دانلود

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/03 و ساعت 10:43 |
عجب فیلمی بود این فیلم نقاب. واقعاْ حال کردم. اصلاْ باورم نمی شه که توی ایران هم یه همچین فیلمهایی ساخته بشه. بالاخره بعد از ۴-۵ سال تونستم یه فیلم به درد بخور ایرانی ببینم.
بنظرم فیلمیه که واقعاْ ارزش دیدنش رو داره (البته بیش از یکبار توصیه نمی گردد). ظاهراْ نسخه قاچاق اون با نسخه قانونیش فرق میکنه و توی نسخه قانونیش یه کم سانسور لحاظ شده. شما اگه تونستید بدون سانسور ببینید خیلی بهتره. ترجیحاْ فیلم رو براتون تعریف نمی کنم که خودتون ببینید. اگر هم دیدیندش که چه بهتر.
بنظرم از لحاظ فیلمنامه عالی بود. بازیگرها هم عالی بودند. کارگردانی و فیلم برداری هم بد نبود. کلاْ روی هم رفته عالی بود.

کارگردان:  کاظم راست گفتار

بازيگران: پارسا پیروزفر، امین حیایی، سارا خویینی ها، گوهر خیراندیش، ماه چهره خلیلی، محمدرضا شریفی نیا

......................................................

ديگر عوامل:

فیلمنامه: پیمان قاسم خانی
تهیه کننده: علی آشتیانی پور
مدیر فیلمبرداری: علیرضا زرین دست
تدوین: مهدی حسین وند
موسیقی متن: آریا عظیمی نژاد
طراح صحنه: کاظم راست گفتار، مهرداد ظرابیان
طراح چهره پردازی: عبدالله اسکندری
صدابردار: اصغر شاهوردی
صداگذار: اسحاق خانزادی

......................................................

سال ساخت: 1383

سال اکران: 1386 - (13 اردیبهشت)


شريفي‌نيا درباره انتخاب سارا خوييني‌ها در نقش زن فيلم گفت: براي انتخاب نقش زن فيلم تست‌هاي بي‌شماري گرفتم،حتي از نانسي عجرم يا بازيگران عرب هم تست گرفتيم، اما خانم خوييني‌ها به لحاظ داشتن چهره‌اي جديد، فيزيكي مناسب و شرقي بودنش و داشتن نگاه‌هاي معصوم انتخاب نهايي ما شد.
منبع : فارس

نسخه داراي مجوز «نقاب» هم فيلم خوبي نيست (از فارس)
ل   ی  ن  ک

neghab
نقاب

+ نوشته شده توسط Mody در 86/04/02 و ساعت 10:34 |