تبليغاتX
Mody
من هم به رسم قدیم و به میمنت اینکه این اولین عیدی هست که به همراه وبلاگم و شما هستم، عید را به همگی تبریک میگم. امیدوارم سال پر رونق و شادی داشته باشید.

عید

پ.ن. احتمالاً این آخرین پست امسال هست (رو رو برم)

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/28 و ساعت 14:32 |
 

به گزارش خرچنگ نیوز مدت رأی دادن تا فردا تمدید شد.

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/25 و ساعت 8:27 |
 

fruit

پ.ن. حالا بودی یه چایی هم برات پوست بکنم.

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/23 و ساعت 12:31 |

وقتی که سرعت پایین اینترنت کلافه‌ات کرده است، ولی در کمال تعجب می‌بینی که با خط زاغورت dial-up می‌تونی 25kbyte/s  دانلود کنی، خودش بهانه‌ای ‌می‌شود که دست به قلم بشی. و این دست به قلم شدنها هم کم‌کم دارد به بیماری تبدیل می‌شه که همیشه و در هر کجا دنباله یه سوژه باشی و به قول عکاسها و خبرنگارها لحظه‌ها رو شکار کنی، بعدش که می‌خوای بنویسی می‌بینی که نوشتن اینها چندان هم مهم نیست و اگرم هم جالب باشه برای نوشتن، آخرش باید در موردش نظر بده که نظرم چندان جالب نیست و خلاصه بعد از یه عالمه پس و پیش کردن افکار و کلنجار رفتن با جملات اصلاً کل قضیه رو بی‌خیال می‌شی. حالا علتهای زیادی داره که یکیش همینه که بنفشی نوشته: بنویسم آیا؟

خوب اینها رو تا همین جا داشته باشید، بریم سراغ بعدیش. بعد از مدتها توانستیم گوگل ریدر محترم‌مان را به طور کامل چک کنیم و حدود 333 تا مطلب آنرا تمام و کمال بخوانیم، این هم مدرک. <اِ ..... کوشش، همین زیر میراست، بگردید پیدا می‌کنید.>

 عجب فلاکتی بود والا؛ و چک کردن مقادیر متنابهی ایمیل ناخوا‌نده نیز وضعیت رو بغرنج‌تر کرده بود و از همه بدتر که همراه با آن داشتیم هر نیم ساعت یه ایمیل سند می‌کردیم به این طرف و اونطرف و چه مزخرفاتی نمی‌نوشتیم و نمی‌خواندیم، چشمتان روز بد نبیند که بعضی وقتها مجبور می‌شدیم در ملأ عام قهقهه بزنیم که همکار بغل‌دستیمان می‌پرسید «چیه؟ بگو ما هم بخنیدیم» و در حالا جوابش رو یه بار، دوبار، سه بار میشد بپیچونیم، آخرش چی؟ و این بود که کلی آبروی نداشته‌یمان بریزد روی زمین و دیگه نتوانیم جمعش کنیم!

و حالا بپردازیم به معرفی چندتا وبلاگ و صفحه اینترنتی؛ و در ابتدا در تقبیح وبلاگ برخی خواهران محترمه که می‌شینند توی خونه یا جاهای دیگه و من باب شوور در وبلاگ خود مطالب دری وری می‌نویسند و هی بحثهای خاله‌زنکی راه می‌ندازند و از آن جمله زهرا  و یادداشت های یک دختر ترشیده  است که ما تصمیم گرفتیم با اینکه خواننده پر و پاقرص(حالا حسودیتون نشه) این وبلاگها بودیم، از مطالعه بیشتر آنها جداً خودداری کنیم (البته من باب تفریح بعضی وقتها آنها رو نگاهکی خواهیم کرد) در این چند روزه مانده به عید هم برای حفظ سلامتی توصیه می‌کنیم اصلاً اخبار را پی‌گیری نکنید، مخصوصاً کسانی که ناراحتی قلبی دارند و جون خودشون رو دوست دارند، به هیچ عنوان اخبار اقتصادی رو مطالعه نکنند.

و چندتا صفحه اینترنتی که خواندن و یا نگاه انداختن به آنها شدیداً توصیه می‌گردد؛ و الان متوجه خواهید شد که داریم با دست خودمان ریشه به تیشه خودمان می‌زنیم یا یه چیزی تو همین مایه‌ها. پس از همین چندتا خواننده محترم این وبلاگ حقیر، عاجزانه تقاضامندیم پس از رؤیت این صفحات ما رو فراموش نکنند. ۱- وبلاگ محمودرضا سعادت (+) من با اینکه اصلاً هیچ شناختی نسبت بهش نداشتم اما با وبلاگش کلی حال می‌کنم، این بشر با این وضعیت تحصیلی رفته استنفورد و چه کارها که اونجا نمی‌کنه و تازه کلی عکس از حال و هولهای خودش رو توی وبلاگش می‌ذاره. آدم با خودش میگه اگه یه دانشجو دکتری توی استنفورد اینجوری بتونه باشه، پس من اینجا چیکاره بیدم؟؟؟ (توصیه به ننه: برو یاد بگیر!!!:دی)  ۲- نامه سرگشاده به مهرداد بزرپاش را در عصرایران (+)  ببینید.  ۳- ببینید یک فلش زیبا را درباره اندازه‌های موجودات در سایزهای مختلف  در جهان هستی از Nikon Universcale (+)  ۴- وبلاگ پیامبران کاغذی (++) با کاریکاتورهای جالبش که در نوع خودش بی‌نظیر است.  ۵- وبلاگ باحال‌کده (++) که طنزهای خیلی توپی داره، واقعاً نویسنده‌اش در حد تیم ملی کار می‌کند؛ اجرش با زرافه‌ها و کرگدنها (اما یه پست در مورد افشین قطبی داشت که نظر من رو نسبت به قطبی عوض کرد، شما هم بخونید در اینجا < × >).  ۶- وبلاگ کاملاً شخصی(++) که این وبلاگ هم در نوشتن طنز گوی سبقت رو از امثال بنده و بقیه برده‌است، انصافاً مطالب طنزش درجه یک است. مخصوصاً من با اون مقاله «I lav usa!» خیلی حال کردم.  ۷- یک پزشک که معرف حضور عزیزان هست و فقط من باب یادآوری بود. ۸- وبلاگ لیتیوم (+) که این هم در نوشتن طنز، سبک خودش رو داره و به نظرم ارزش خوندن داره خیلی زیاد.   ۹- وبلاگ آزموسیس (+)که اینهم معرف حضور عزیزان است و قبلاً مجبور شدم یک پست اون رو به طور کامل اینجا کپی کنم، بعضی وقتها خیلی توپ مینویسه.  ۱۰- ببینید وبلاگ روزهای تکراری (+) را و این مقاله آنرا که با حال و هوای این روزها کاملاً مطابقت دارد.  ۱۱- وبلاگ خلیل جوادی (بخوانید: خیلی جوادی) با اون چیز شعرهای آبدار.  ۱۲-  ۱۰۰  وبلاگ پر بیننده در اینجا (+) و ۱۰۰ سایت پربیننده دیگر اینجا (++)  (من هرچی توی لیست اینها اسم وبلاگ خودم رو گشتم، پیدا نشد؛ از یابنده خواهشمندم آنرا به صندوق پست بیندازد.)

پ.ن. خیال نکنید برای اینها پارتی بازی کردم که اینجا معرفی شدند، برای این بود که بروید بخونید و لذت ببرید و برگردید، نروید و پشت سرتونو نگاه نکنیدا! یه ایده هم اینکه که بقیه بنویسن، من هی بهشون لینک بدم، اونهم لینکهای تاریخ مصرف گذشته (هر چی باشه از له کردن حق کپی copyright در زیر پاها یا جاهای دیگرمان که بهتر است)

پ.پ.ن. و آخر فیلم «سنتوری» رو دیدم، بر خلاف بعضیها نظرمان مثبت است؛ ولی می‌توانست بجای یه تسویه‌حساب شخصی بهتر از اینها باشه (گفتیم که بدانید) در ضمن به بابای صبا هم بگم که یاد فیلم‌نامه شما افتادم[این یک لج طرف رو در آوردن است]

پ.ن.پ.ن. اینهم حکایت دماغ ماها به زبان بعضیها:

وبلاگ های دماغ سوخته: به وبلاگهایی اطلاق می شود که با وجود شکسته نفسی زیاد(!) در ارائه طنز فاخر و شونصد دوره شرکت در جشنواره های طنز مکتوب، شفاهی، استانی، شهری، محله ای؛ خانه ای(!) و... حایز هیچ بار مقام شده اند.در کل همیشه عده ای هستند که حق شان می خورند، بقیه طنز نویسان هم اصلا عددی نیستند ولی پارتی دارند که مقام می آورند!

وبلاگ های دماغ فیلی: به دسته ای از وبلاگ ها گفته می شود که دچار حس تافته ی جدا بافته و سقوط آزاد از دماغ فیل شده اند. اتخاذ سیاست های من درآوردی(!) در لینک دادن به سایر وبلاگ ها و در مواردی "حذف لینک بعد از تبادل لینک" از کارهای رومزه این گونه از موجودات محسوب می شود. برخی از هنجارهای اخلاقی این وبلاگها: گذاشتن کامنت و ایول گویی و پاچه خواری جزو وظایف خواننده محسوب می شود؛ نظرات باید بعد از تأیید مدیریت محترم وبلاگ و حذف و تعدیل های لازم برای عموم نمایش داده شود. سر زدن به وبلاگ بقیه بسیار چیپ و لو کلاس است!!

وبلاگ های فاقد دل و دماغ: وبلاگهایی که اصولاً حس هیچ کاری ندارند و هر هزار سال یکبار که حسش باشد قدم رنجه کرده و یک جمله فلسفی به رشته تحریر در می آورند تا جامعه جهانی سال ها از نتایج و فوائد گوهربار آن بهره مند گردد. جستجوی مطلب طنز در چنین وبلاگ هایی به آب در هاون کوبیدن تعبیر شده است.

وبلاگ های چسب روی دماغ!: در گذشته به وبلاگهایی گفته می شده که با وجود طنزهای آبکی و نخ نما به انواع جراحی های زیبایی در قالب وبلاگ می پردازند. انواع طرح های کوبیسم، انیمیشنیسم، ژانگولریسم(!) و... از همین وبلاگ ها نشأت گرفته است. با ورود کتابهای رنگ آمیزی کودک به بازار، نسل این وبلاگ ها رو به انقراض است.

وبلاگ های موی دماغ: نوع نادری از وبلاگ هاست که تا به وبلاگشان سر نزنید و لینک آنها در پیوند ها درج نکنید بیخیال شما نمی شوند! انواع شیوه های ترحم انگیز، عشقولانه، زورگیری و حتی تهدید جانی(!) هم در این گونه وبلاگ ها گزارش شده است. شیوه شناسایی این دسته از وبلاگها: تعداد کامنت ها اغلب از تعداد بازدید وبلاگ بیشتر است!

وبلاگ های توی دماغ!: وبلاگهای فضول، کثیف و در پیتی هستند که اجازه اظهار نظر راجع به سایر وبلاگ ها را به خود می دهند! غرغرو هایی (!) که فقط بلدند عیب سایرین را بنویسند و از خودشان هیچ خلاقیتی متصاعد نمی کنند و نمونه بارز تف سر بالا هستند!

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/19 و ساعت 23:6 |

توسط بامداد صادق دعوت شدیم به یک بازی به نام «بازی ترانه‌ها» که روندش، انتخاب هفت ترانه برتر از نظر شما است. این هفت ترانه می‌تواند از هر کجای دنیا و از هر زمان انتخاب شود؛ برخی از قوانین بازی رو هم سانسور کردیم تا راحت‌تر بتوان آنرا بازی کرد. با اجازه خودم این هفت ترانه به پانزده ترانه(هنرمند) افزایش دادم و اینها رو انتخاب کردم.

۱-      {شانه‌ها} + {زمونه} + {ای که تویی همه کسم} +  {عالم یک‌رنگی} + {اذان} (هایده)

۲-      {کی اشکاتو پاک میکنه} (ابی)

۳-      {باهم} +{غریبه آشنا} + {با تو من بهارم} (گوگوش)

۴-      {جان عشاق} (شجریان)

۵-      {یادگار دوست} (ناظری)

۶-      {تنها ماندم} (محمد اصفهانی)

۷-      {ساقی} (شهلا سرشار)

۸-      {شام مهتاب} (داریوش)

۹-      {اصفهان} (معین)

۱۰-   {غروب} + {عادت} (قمیشی)

۱۱-   {گل رویایی} (امید)

۱۲-   {ستاره‌بازی} + {شازده‌خانم} (ستار)

۱۳-   {تک درخت} + {انتظار} (شکیلا)

۱۴-   {نیلوفر} (مارتیک)

۱۵-   {Just walk away} (سلن دایون)

 

هفت نفر دیگر رو هم به بازی دعوت می‌کنم : خونه، من لاگ، مای من، دالان دل، خرچنگ زاده، عقاب، یه مرد امیدوار

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/17 و ساعت 13:47 |

خدمتتان عرض کنم که چند وقتی است زرافه‌ها و کرگدنها خود را به سایتهای دانلود فیلم و موسیقی رسانیده‌اند و چنان شده است که ما از فرط عدم دسترسی به این سایتها کلافه شده‌ایم، نمی‌دانم اگر امثال من نتوانند این فیلم‌ها و آلبومهای موسیقی در پیت رو از اینترنت دانلود کنیم دیگه چه کسی حاضر می‌شه این فیلمها رو ببینه و آهنگها رو گوش بده. به نظر می‌رسد هر چه پیش می‌رود فضای فرهنگی جامعه بدتر می‌شود و این تنها هنرمندان و فعالان عرصه‌های فرهنگی هستند که آسیب خواهند دید؛ از ما گفتن بود.

در پرسه‌های اینرتنتی این را پیدا کردیم، نمی‌دانیم به درد کسی می‌خورد یا نه، ولی به هر حال برای تفریح هم که شده یه نگاهی بهش بندازید.

به سال نو هم داریم نزدیک می‌شویم، اینهم یه سالنامه الکتر.نیکی pdf: دانلود (حجم 581 کیلو)

پ.ن. یاهو ویجیت هم چیز باحالی است؛ پیشنهاد میکنیم بقیه هم استفاده کنند.
پ.پ.ن. و در اینجا هم می توانمید کل کل های خاله زنکی و بهترین وبلاگ نویسان زن دنیا رو مشاهده کنید. و نیز ببیند چگونگی پارک کردن مزدا را در این کیلپ
پ.پ.پ.ن. در مورد مربی تیم ملی هم بهتر است سخن نگویم، چون هر چه بیشتر بگوییم گندش بیشتر در میآید.

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/13 و ساعت 8:36 |

دیدید بعضی وقتها آدم مثل این وکیلها میشه که دوست دارند همه چیز رو با دلیل و مدرک ثابت کنند. خوبه که آدم برای کارهاش دلیل و منطق داشته باشه، یا اگه حرفی میزنه منطقی و مستدل باشه؛ ولی ممکنه برای یه کاری نتونی دلیل و مدرک و استدلال پیدا کنی، اونوقت هرچی بیشتر زور میزنی، بدتر میشه. پس بهتره اصلاً بی‌خیال منطق و اینا بشی و کار خودت رو انجام بدی، بعدش هم اگه کسی ازت دلیلش و پرسید، بگو «دلم خواسته». اگه هم فکر می‌کنی دلیلی نداره که نشستی و این مطالب به ظاهر عمیق و جالب رو می‌خونی، اشکالی نداره، به کارت ادامه بده. اما من ابداً این شکلی نیستم و اصلاً نمی‌خوام فکر کنید که دنبال دلیل می‌گردم تا اینجا رو آپ‌دیت کنم، برای همین هم بجای نوشتن مطالب هچل هفت خودم براتون یک مطلب جالب از وبلاگ آزموسیس رو انتخاب کردم که مستقیماً اینجا کپی‌پیست می‌کنم؛ و این کارم هم هیچ دلیل خاصی نداشته جز اینکه این پست، طولانی و پربار از آب در بیاد. و اکنون گوش جان می‌سپاریم به داستان:

شيطان هميشه دو بار می‌قـهـد 


در قسمت قبل دیدید که آریوبرزن که مهندسی هرهری ‌مسلك و بی‌پول است از طریق تکنولوژی شیطانی یاهومـَسنجر و جی‌میل موفق به اغفال ملیکا، دختری باخوشگل و بانجیب از خانواده‌ای سُنتی‌فرهنگی، شد. آنها یک سیم‌چین خریدند و تصمیم گرفتند مرز را پاره کنند و به خارج بروند. پسرعموی ملیکا از قضیه آگاه شد و جهت کشتار دسته جمعی آریوبرزن به کافی‌شاپ رفت. آریویرزن از طریق یک بلوتوث ناشناس باخبر شد و به ملایر گریخت. ملیکا گریه کرد و با شربت اکسپکتورانت خودکشی کرد. ازموسیس به ملیکا تنفس مصنوعی داد و رفت. اینک این دو در بحبوحه‌ی انتخابات و اوضاع نابسامان تیم ملی، به رابطه‌ی کثیف خود از طریق ای‌میل ادامه می‌دهند...

ملیکای نازم،
در پاسخ به سوالت که پرسیده بودی آیا من از لحاظ غریزی تو را چشم در راهم یا از لحاظ افلاطون از يادت نمی‌كاهم، باید بگویم که هیچ‌کدام. خوب است بدانی که غریزه وجود ندارد. غریزه در انسان وجود ندارد. مال حیوان است. صرفاً يك غلط مصطلح است. همانطور كه دُم نداريم، غريزه هم نداريم و آن‌چيزی كه تا امروز غريزه می‌ناميديم، از اساس، شقيقه‌ی ديگری است. من نمی‌دانم که این از کی و کجا مد شده،‌ دوران سلاجقه یا کرتاسه، که مهم هم نیست، ولی مشکل این است که ما به سختی چیزی را دور می‌ریزیم. من به نوشته‌های ابن سینا و جالینوس و زایربروخ از لحاظ فان، علاقه دارم اما می‌دانی که کتاب‌های پزشکی هر چهارپنج سال یکبار که ادیشن‌ جدیدشان می‌آید خمیر و خزعبل می‌شوند، و چنان نوشته‌هایی برای من صرفا ارزشی در حد آثار باستانی دارند که البته خودت می‌دانی که من آخرین باری که موزه رفتم دبستانی بودم و به زور بردندمان سعدآباد که عبرت بگیریم.

ملیکای بسیار عزیزم،
برای من چیزهایی در مورد فروید و رویا و سوررئالیسم بلغور کرده بودی. باید بگویم که زیگموند را به عنوان یک بچه‌باحال قبول دارم ولی من لای نظریاتش سبزی خوردن هم نمی‌پیچم. حتما الآن مرا متهم می‌کنی به ساز مخالف زدن كه مثلاً آوانگارد هستم. به درک. مهم این است که فارغ از نظريات دومادمون (و نه دامادمان)، در هیچ صفحه‌ای از گوگل، مدرکی دال بر ضمیر ناخودآگاه وجود ندارد. خواب‌ها نمایش‌های روحوضی پیش‌ پا‌افتاده‌ای هستند که حتی جنبه‌ی دلخوش‌کنک هم ندارند و بطور تصادفی از قوطی سیستم لیمبیک و آمیگدال بیرون می‌آیند و کمترین ارتباطی با واقعیت ندارند. یکی از همان کانال‌های بیشمار ماهواره‌ی هات‌برد هستند که در حالت بیداری هیچ‌گاه تف به رویشان نمی‌اندازیم و فقط شب‌ها که ریموت دستمان نیست، كله‌ی ما و آشنايانمان را روی گردن بازيگران و مجری‌هايشان می‌چسبانند و با سناريويی زپرتی و زرد پخش می‌كنند. اصلاً به همين دليل است كه هركسی فكر می‌كند بهتر از ديگران خواب می‌بيند. چون دنيای خواب‌ها، يــلخ‌بازاری بيش نيست.

ملیکای عزیزتر از جانم،
از من خواسته‌ای که ثابت کنم غریزه وجود ندارد. من می‌توانم مثل معلم ریاضی‌های دبیرستان که هروقت جواب سوالی را بلد نبودند می‌گفتند که با انتگرال حل می‌شود، تو را، تو را كه فكر می‌كنی غريزه يعني ميخامترتيبتروبدم، حواله دهم به گـُناد یسارم. ولی از تو سوالی می‌پرسم. چگونه است که من اگر یک عدد آمیب یا شپش را تنها ول کنم سر کوچه،‌ زنده می‌ماند و بزرگ می‌شود و تشكيل خانواده می‌دهد، ولی اگر نوزاد انسان باشد، تنها کاری که از دستش بر می‌آید این است که ونگ بزند و در خودش بشاشد تا بمیرد. مگر نه آنکه غریزه یک برنامه‌ی پره-اینستال است که کمک کند به زنده ماندن؟ یک رفتار ساب-‌هوشمند برای رفع نیازهای ابتدایی. يك پاسخ رفتاری ثابت برای بقا. پس ‌کو؟ تو که خودم شنیده‌ام تا ۹ سالگی در خودت می‌شاشیدی و همیشه با کتک و قیف غذا می‌ریختند توی حلقومت. حالا برای من گوزگوز می‌کنی؟

ملیکای هدیه تهرانی من،
من می‌دانم که تو مطالعاتی در زمینه‌ی روانشناسی داشته‌ای و کتاب مردان مریخی-زنان ونوسی را هم خونده‌ای که اینها برای من بسیار قابل احترام و قابل مسخره است. چنانچه می‌دانی روانشناسی علم نیست و بیشتر یک‌جور تفریح ذهنی است كه ضرر خاصي هم ندارد. ولی ما اگر همین امروز تمام روانشناسی را بریزیم توی جوب، کسی بدبخت‌تر نمی‌شود. البته تویی که هربار پس از بهم زدن با من، برای مشاوره با تاکسی می‌روی سر ظفر و بعد پیاده تا ونک می‌آیی تا با اتوبوس‌های رسالت به سمت خاک سفید ‌بروی که از یک‌ماه قبل، از قیطاس دعانویس وقت گرفته‌ای، و تویی که کتاب‌های بالینی‌ات دیوان حافظ و طالع‌بینی هندی است، مرا، نه كه به خنده اندازی، به ياد كارهای ضايع و شرم‌آور خودم در گذشته و آينده -از احضار روح تا هرمان هسه- می‌اندازی. كودك درون. احمق درون. وحشی درون. پلنگ مازندرون.

ملیکای مهم من،
نوشته‌ای که من اومانیته و زنادقه ام و از یاد برده‌ام که نذری که برای امامزاده کرده بودی که تا سی سالگی ابروهایت را در محرم و صفر برنداری مرا به تو برگردانده‌است. می‌خواهم اعتراف کنم که آنچه مرا به تو برگرداند این بود که من شماره‌ی نازیلا را به لطایف‌ الحیل پیدا کردم و به او زنگ زده و ابراز علاقه برای شمع و گدار و پروانه نمودم و حتی در جاده‌ی تندرستی باشگاه انقلاب با او قرار گذاشتم که چند تا سی‌دی سلکشن خارجی جالب به او بدهم ولی آن بدبخت حمّال به من گفت که بیا بنشینیم زیر سایه‌ی این چنار زیبا تا من، هم برایت یک موز باز کنم و هم کارت‌های جدید تاروت‌ام را نشانت دهم. من هم زود خودم را به اسهال زدم و از توالت همانجا به تو اسمسی زدم و ابراز علاقه برای شمع و گدار و پروانه نمودم. در این که من تو را می‌پرستم هیچ شکی نیست و تو از نفرت من به پلی‌گامی آگاهی. ولی جان ننه‌ات وقتی با محدثه‌اینا می‌رویم بیرون، اینقدر نگو که پیشی من یك اردی‌بهشتی تمام عیار است. نگو که جوجولی من، نمی‌آيد برويم «دسته» ببینم. نگو كه دومادتون قاچاقی‌ رفته بوده كربلا و خواست «آقـا» بوده که آن بمب انتحاری، صد متر آنطرف تر منفجر شود و او سالم بماند.

ملیک من، ملیجک من،
پرسیده بودی که آیا به قرمه‌سبزی علاقه دارم یا كتلت. ما آدم‌ها ذاتاً تمایل به نامگذاری‌ها و مرزبندی‌های غلط داریم. چیزهای خوب را می‌گوییم انسانی، و چیزهای بد را حیوانی. می‌خواهیم با زرنگ‌بازی سر «صاحابش اومد» کلاه بگذاریم. مثل بچگی‌ها‌یمان که دکتربازی می‌کردیم و به دختر همسایه می‌گفتیم اول من دکتر می‌شوم و بهت آمپول می‌زنم، بعد تو مریض شو كه بهت آمپول بزنم، قبول؟ انسان و حیوان. پدر من، این دو تا هیچ ربطی به هم ندارند. شاید سه میلیارد سال پیش داشتند، وقتی هر دو تای‌شان جلبک بودند. ولی الان که نه. تماشاگر و تماشاگرنما. اصلاً تماشاگرنما نداریم که. تمام آنهایی که شیر سماور و نارنجک پرت می‌کنند، تماشاگر اند و انسان. وحشی هستند و انسان. بعد می‌روند خانه و می‌شوند مهندس و انسان،‌ بوتیکی و انسان. انسان بودن چیز تمیزی نیست. ما تا ابد به هم تجاوز خواهیم کرد و همدیگر را خواهیم کشت و در صف بانک از هم جلو خواهیم زد و این خود خود انسانیت است و قرمه سبزی هم فقط دستپخت مامانم.

عـنـتـر،
مگر من با تو شوخی دارم؟ گفتم که غریزه وجود ندارد. بازی با کلمات نیست. منظورم این نیست که مباحث غریزی اباطیل‌اند، نه، فقط هرز و اضافی‌‌اند. چیزهای دیگری وجود دارند که در این بلبشوی «زندگی دكمه‌ی بازگشت ندارد» و «بيا درباره‌ی طعمش حرف بزنيم»، مهم‌ترند. من می‌دانم که تو چشمانت، که همچون دو اسب تک‌شاخ بر ایوان مدائن‌اند، از رابطه‌ی ابول و محدثه ترسیده است و می‌خواهی مطمئن شوی که من از حدود خودم به تو تجاوز نمی‌کنم (شوخی به سبك و لهجه‌ی مـيـری)، خب اصلاً چه مرضی است که بحث را به این‌جاهای خرمابرنخیل بکشانیم؟ من نمی‌خواهم زياد به تو شوك وارد كنم، وگرنه می‌گفتم كه آن حـس ششم‌ات هم كه اينقدر عمه‌ات رويش قسم می‌خورد، نوعی خطا‍ی باصره، نوعی جوك معنوی است. در حال حاضر تنها خواسته‌ی من از تو این است که اول، محض دلت و آينه، به آرایشگاه بروی و بعد هم دست از این تحلیل‌های در سطح آتاری برداری. من واقعاً از اینکه درکنار تو هستم خوشحالم و اصلاً هم ککم نمی‌گزد که سه‌‌چهار ماه است نديده‌امت. نگران نباش انگبین من.

ملیکا، مالک روح من،
پرسیده‌ای که آیا پس فلسفه‌ی ثکص چیست و آیا نظر من در مورد محسن مخملباف چه می‌باشد و آیا زاد و ولد و جفت‌گیری ما و حیوانات. اصولاً باید بگویم در جوامع آزاد ثکص فراموش می‌شود و کسی حواسش نیست که برای ثکص فلسفه‌فافی کند. فراموش نه به معنی آلزایمر. به معنی اینکه ما آب می‌خوریم و در موردش حرف نمی‌زنیم. می‌خوابیم و در موردش حرف نمی‌زنیم. و البته اضافه کنم که اگر نظر شخصی من را بخواهی ثکص ارتباطی با زاد و ولد ندارد. حتما الآن مرا متهم می‌کنی به ساز مخالف زدن که مثلاً آوانگارد هستم. نگو عزیزم. دلت می‌آید؟ خب به زبان ساده، ثکص یکجور ورزش فرهنگی هنری است که حالا گاهی هم در دجله می‌افتد و بچه پس می‌دهد. مثلاً کتاب برای خواندن است ولی وقتی سرما بیداد کند، می‌توان آن را در شومینه هم سوزاند و گرم شد. ولی این دلیل نمی‌شود که بگوییم کتاب نوعی هیزم است. بر حسب اتفاق، این دو کاری که یکی برای لذت است و دیگری برای بچه‌ت، یکجور انجام می‌شوند و یک اسم دارند. مهم نیست که. مولانا خودش گفته آن یکی شیری‌ست کآدم می‌خورد، وان یکی شیری‌ست کآدم می‌خورد.

ملکه‌ی کلمه‌های من،
از نظر من نه تنها شستشوی مغزی بد نیست، و نه تنها خانه‌تکانی مغزی بد نیست، بلکه کوبیدن افکار کلنگی و تبدیل آنها، نه به فضای سبز، بلکه به جاده‌ی کمربندی و میانبر هم خیلی خوب است. تمام افکار و اندیشه‌های بشری تاریخ مصرف دارند و خودت می‌دانی اگر کنسرو در-قلنبه بخوری، چه می‌شود. مغز آدم مثل یک تردمیل است که اگر نخواهی مثل تام و جری بروی لایش و تبدیل به اعلامیه شوی، باید به دویدن ادامه بدهی و خب لاجرم لاغر می‌شوی. افکار چربت آب می‌شوند. ولی آدم عاقل که خودش را از چلوکباب محروم نمی‌کند. می‌کند؟ می‌لمباند و دوباره کله‌اش خپل می‌شود. ولی این همان چربی و پیه سابق نیست. چربی نو است. برف نو. برف نو. تو که خودت آن‌همه از بوی ماندگی روغن در ماهی‌تابه بدت می‌آید. اصلاً چرا راه دور برویم. اندیشه‌های در-قلنبه، بر خلاف قانون بقای ماده و انرژی، باید از بین بروند تا جا برای اندیشه‌های نو، باز شود. نه اینکه یک جوان عرق‌کرده‌ی کت و شلواری، سایز ۵۸، با یک دوشیزه‌ی رسیده که چهار-پنج پرّه گوشت اضافی هم دارد، جلوی تاکسی پیکان بنشیند. بیا گشاد زندگی کنیم. به هم فضا بدهیم. «جاده خدا» بدهیم. بیا سبک زندگی کنیم. همین کلمه‌ی سبک‌مغز هم الکی منفی شده. از یک جایی به بعد، توی زندگی، هر شکلی از سبکی، فضیلت است. به قول مولانا، ما ز بالاییم و بالا می‌رویم. مثل حباب، مثل دود کباب.

 

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/11 و ساعت 0:53 |

خوب، برای دوسال آینده تکلیفمان معلوم شد و از همین حالا باید بشینم و برنامه‌ریزی کنم که چه بکنم و چه نکنم؟ اما الان هم باز میبینم چندان وضعیتم بهتر نشده، یعنی اینکه اصلاً نمی‌شه برای دو-سه سال دیگه برنامه‌ریزی کرد. می‌دونم مشکل چیه؟ مشکل اینه که من می‌خواهم یه برنامه بهینه برای خودم انجام بدم و این برنامه یا اصلاً وجود نداره و یا اگر هم باشه به این راحتی‌ها نمی‌تونم پیداش کنم. یه مدت هست که دنبال چنین برنامه‌ای می‌گردم، اما الان به نتایج جالبی رسیدم؛ با اینکه به اون نقطه بهینه هنوز نرسید. به توصیه یکی از دوستانم سعی می‌کنم برنامه‌هام رو جوری ردیف کنم که روزهای تکراری کمتری داشته باشم؛ بنظرم این هم نکته مهمیه. یه نکته جالب دیگه اینکه در برنامه‌ریزی بهتره که پارامترهای کمتری رو در نظر گرفت تا پیچیگی برنامه کمتر باشه و راحت‌تر قابل انجام باشه. و یه چیز دیگه اینکه برای همه نمیشه یه نسخه ثابت تجویز کرد، ولی اطلاع از تجربیات دیگران هم میتونه مفید باشه.

 

پ.ن. لطفاً یه پیشنهاد بدید برای محل یه مسافرت جانانه. کسانی هم که مایل هستند من رو همراهی کنند، میتونند اعلام آمادگی نمایند.

پ.پ.ن. بنظرتون وقتی من داشتم اینها رو مینوشتم، در چه فکری بودم؟

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/08 و ساعت 11:27 |

مدتی است برگشتم اما حس نوشتن پست در اینجا رو ندارم. خوب شاید علت این بوده که خیلی خسته بودم. این مدت هم برخی اتفاقات جالب رخ داده بودند که باعث تعجب من شده بود، مهمترینش اینکه که در هر بقالی و سوپری که میری، خیلی از اجناس روزمره رو ندارند و میگند کمیاب شده، حالا از پودر ماشین لباس‌شویی و آدامس اوربیت گرفته تا برو بالا. از اونرو نفت شده 100/40 دلار، قیمت خونه و طلا به شدت بالا رفته. از اونطرف میگند توی امریکا قیمت خونه به شدت پایین اومده، احتمالاً ننه تاحالا اونجا تونسته یه خونه‌ای برای خودش دست و پا کنه. خب اینهم از کارهای دولت(معجزه) است که تونسته مشکل مسکن جوانان ایالات متحده رو حل کنه، یک دستش درد نکنه و خسته نباشید جانانه از طرف جوانان اونور آب به اینور آب لازمه.

اتفاق جالب دیگه‌ای که افتاده بود و من ازش بیخبر بودم، جریان همون دانشجوی دکتری ایرانی در کانادا بود که ظاهراً خیلی بازتاب داشته (+) (++)

بالاترین

شاید این جریان باعث شده بعضیها ویا خیلیها به فکر بروند، یکی میگه آبروی ایران و ایرانی رو برده، یکی میگه همش تقصیر فرهنگ ایرانی-اسلامی و . . . جامعه است، یکی میگه توطئه استکبار جهانی بوده، یکی میگه توطئه استکبار داخلیه، یکی میگه مردهای ایرانی همین هستند، یکی میگه خیلی پسره بی‌جنبه بود، یکی میگه تقصیر دختره بود، یکی میگه اصلاً خوب کاری کرده، یکی به اسم پسره گیر میده که اسم طرف ساختگی است و اسم «فرهور+آذر+سینا» خیلی تابلوه که ساختگی است و چرا مثلاً اسمش «سید+علی+محمدی» نبوده؟، یکی میگه اصلاً این دانشجو نبوده چه برسه به دانشجوی سابق شریف و دانشجوی دکتری کنونی کانادا، یکی میگه این طرف 3-4 ساله که کاناداست و نمی‌تونسته بعد از این مدت این کار رو کرده باشه، یکی میگه از این اتفاقات زیاد میفته فقط این یکی نتونسته جلوی درز کردنش رو بگیره، یکی اونرو به حقوق بشر ربط میده، یکی اونرو به جمعیت صلح سبز ربط میده و خیلی چیزای دیگه. لینکهای زیر رو در این مورد ببینید:

1   2   3   4   5   6   7   8

مسأله مهم دیگه انتخاباته که خودتون بهتر از من در جریانش هستید، دیگه توضیح دادن نداره. فقط یه مطلب مهم بگم و برم و اون اینه که «رأی ما فقط هیلاری»

پ.ن. این دفعه توی نوشته‌هام از اسمایلی استفاده کردم که انگار خیلی بچه‌گونه شده.

+ نوشته شده توسط Mody در 86/12/03 و ساعت 10:51 |